بدیع

از بهائی‌پدیا، دانشنامه‌ی بهائی.

(تغییر مسیر از آقا بزرگ)
بدیع در سن ۱۵ سالگی
بدیع در سن ۱۵ سالگی

بدیع لقبی است برای میرزا بزرگ نیشابوری معروف به آقا بزرگ. وی پس از ملاقات با بهاءالله شارع دین بهائی، لقب «بدیع» را از او دریافت کرد.

فهرست مندرجات

[ویرایش] زندگی‌نامه

[ویرایش] تولد و کودکی

وی در سال ۱۲۹۶ هجری قمری در شهر نیشابور به دنیا آمد و تا آغاز رشد و جوانی به دیانت بهائی ایمان نیاورده بود. و حتی بالعکس به عقاید گذشته‌ی خود بسیار متکی و متمسک بوده واز کثرت تقوی از پدر که بهائی بوده است کناره می‌گرفت و در دل نیز از پدر بیزاری می‌جست. او در خواندن قرآن و فهم آن مشهور بود. معتقد بودن وی به عقاید خود چنان بود که پدرش، ابا بدیع که مومن به دیانت بهائی بود در خانه‌ی خود نمیتوانست پذیرای بهائیان باشد و هر زمان عده‌ای بهائی به منزل پدر می آمدند، به پشت بام رفته و بلند بلند فریاد می‌زد: ایها الناس بابی‌ها جمع شده‌اند.

[ویرایش] ایمان به دین بهائی

اذیت و آزار او همچنان ادامه داشت تا اینکه ملا محمد نبیل زرندی به نیشابور وارد شد. نبیل زرندی در کتاب تاریخ خود می‌نویسد:

جناب عبدالمجید در نیشابور مرا به خانه‌ی خود برد و خود مشغول به خدمت شد. پرسیدم :«مگر پسر بزرگ ندارید؟» گفت: چرا و شرح داد که اطاعت پدر نمی‌کند و از امر من سرپیچی می‌کند و به اذیت و آزار می‌پردازد. تقاضا دارم که شما با او ملاقات کنید و او را از امر مبارک مطلع گردانید. میرزا بزرگ را خواستم. آوردند. جوانی را مشاهده کردم با قلبی ساده و قدی بلند به او گفتم: شما میزبان من هستید و قرار است از من مهمانداری کنید. ما با هم شروع به صحبت نمودیم و بحث ما به امور الهیه کشیده شد و او چنان مجذوب کلمات الهیه گردید که بی اختیار شروع به گریه کردن نمود و تا صبح حالتی در او پدید آمد که کسانیکه در منزل جناب عبدالمجید بودند از تحت تاًثیر قرار گرفتن او به وسیله آیات الهی تا صبح بیدار ماندند. او صبح سماور و وسایل صبحانه را حاضر نمود و خود از خانه به قصد شهر بیرون رفت. ابا بدیع به جناب نبیل گفت: من تا به حال هیچگاه گریه او را ندیده بودم حال چه افسونی به او دمیدی که اینچنین حالات او دگرگون شد و باعث تقلیب درونی او گردید. جناب نبیل گفتند:این پسر دیگر بی‌اختیار است و باید دست از او بشویید و او را به حال خود بگذارید. ابا بدیع که پسر خود را آقا بزرگ خطاب می‌کرد گفت:اگر بدانم که او به مقصود رسیده و اگر او در امر ثابت باشد من خدمت او را می‌کنم.


[ویرایش] خدمت در دین بهائی

ملاقات وی با نبیل زرندی او را مفتون دیانت بهائی ساخت. شیخ احمد فانی وقتی به نیشابور وارد شد و بیقراری آقا بزرگ را دید گفت: من عزم تشرف به حضور جمال مبارک (بهاءالله) را دارم و ماًذونم که یک نفر را با خود ببرم و از بندرعباس به بغداد و ازآنجا به ارض سر (ادرنه) بروم. آقا بزرگ با شیخ تا یزد رفت ولی چون شیخ چند روزی در یزد اقامت داشت، آقا بزرگ صبر نیاورد و خود پیاده به بغداد رفت تا به نبیل زرندی بپیوندد و با ایشان عازم کعبه مقصود شود. اما هنگامی که رسید نبیل در بغداد نبود. ناگزیر در بغداد اقامت نمود و بعد از شهادت آقا عبدالرسول قمی سقایی بیت مبارک را عهده‌دار شد.

[ویرایش] دریافت لقب بدیع

پس از ایامی توقف، عازم عکا شد و در سال ۱۲۸۶ وارد آن شهر گردید و چون از محل اقامت بهاالله اطلاع نداشت به مسجدی رفت و دانست که عبدالبها برای نماز حاضر شده و گروهی از اصحاب به او اقتدا می‌کنند . مسرور گشت و ۴ مصرع رباعی بر کاغذی نوشته و به ایشان تقدیم کردند و آن این است:

اقتدا می‌کنم به ابن‌الله

ساجدم من برای سِرالله

نیست حقی بجز بهاءالله

وحده لا‌اله‌الا‌الله

عبدالبهاء او را مورد نوازش قرار داده و به محل سجن عکا رفتند و در همان شب به ملاقات بهاءالله رفت و چون از کیفیت نزول لوح سلطان و اراده‌ی بهاءالله مبنی بر اینکه او باید لوح را به ناصرالدین شاه دهد آگاه گردید مسرور گشت و استدعا نمود که این رسالت را او انجام دهد، استدعای او مورد قبول واقع شد و از این تاریخ او به «بدیع» ملقب گشت.

بهاءالله درباره‌ی جناب بدیع می‌گوید: «مشتی خاک برگرفتیم و آن را با آب قدرت و اطمینان سِرِشتیم و روحی از سوی خود بر آن دمیدیم و به زیور استقامت در ملکوت انشاء آراستیم. سپس او را با نامه‌ای به سوی ناصرالدین شاه روانه کردیم.»


[ویرایش] رساندن لوح سلطان به ناصرالدین شاه

بهاءالله به او گفت که در بین راه تا طهران نباید با احدی از دوستان دیدار کند و کسی را از ماًموریت خود آگاه سازد و هرگاه که در این راه پرخطر پای ثباتش لرزان شد، درنگ کند و گامی برندارد که خداوند رحمان دیگری را مبعوث و امر خویش را به دست او جاری خواهد ساخت.

بدیع پس از دیدن دوباره‌ی بهاءالله در سال ۱۲۸۶ هجری قمری از حضور ایشان مرخص و به حیفا رفت تا امانت الهی را دریافت کند. امین قبل امین (مقصود حاج شاه محمد امین ملقب به امین البیان است که سِمَت امین حقوق‌الله را داشت) حکایت نموده که حضرت بهاالله به من جعبه‌ای عنایت نموده تا با مقداری پول برای خرج راه به جناب بدیع بدهم. من در کرمل جعبه را به او دادم. او گرفت و آن را بوسید و سجده نمود و الواح را به تنهایی خواند و رفت.

جناب حاج علی مرحوم حکایت میکند: که او گاهی ۱۹۹ قدم جلو یا عقب رفته و رو به ساحت جمال اقدس ابهی مینمود و عرض می‌کرد: خدایا آنچه که به فضل بخشیدی به عدل مگیر و قوه‌ی حفظش را عطا فرما.

او پس از ۴ ماه به طهران رسید و چون مطلع گشت که شاه و همراهانش در نیاوران هستند به آنجا رفت.

شاه اکثر جمعه‌ها به عزم تفرج به خارج شهر می‌رفت و نزدیک دروازه برای گدایان پول می‌ریخت و آن‌ها خود را بر روی پول انداخته و جمع می‌کردند. آن روز هنگامی که شاه پول ریخت به اطراف نگریست و مشاهده نمود که جوانی با جامه‌ی ژنده ابداًً به آن مراسم توجه ننموده و به شاه می‌نگرد. شاه نیز از او چندان خوشش نیامده به او غضبناک نگریست.

باری بدیع هنگامی که وارد طهران شد چند روزی به کار پرداخت و با نفسی از احباب سخن نگفت. همیشه رو به عکا نموده و مناجات می‌کرد.

روزی به حمام رفته و غسل کرد و خود را برای شهادت آماده ساخت. سه روز تنها بدون آب و غذا بر روی سنگی که در فاصله دوری از خیمه‌ی شاه بود (شاه برای شکار به غسلک و گلندوگ رفته بود) مقر گزید تا بعد از ظهر روز چهارم هنگامی که سلطان وارد و با دوربین خود به اطراف می‌نگریست، همان جوان را دید در حالی که پیراهن سفیدی بر تن کرده و بر تخته سنگی ایستاده‌است. کسی را به سوی او روانه کردند. بدیع اظهار داشت:از شطر مقدس عکا و سجن عظمی آمده‌ام که لوحی بدست خویش به شاه بدهم.

چون فرمان سلطانی به احضار آن جوان صادر شد، بدیع به سراپرده‌ی سلطانی وارد شد. با متانت و شجاعت جلو رفت، قدم آخر را محکم‌تر برداشت، ایستاد و لوح سلطان را بوسید و گفت: «ای سلطان از جانب سباء خبر عظیمی برایت آورده‌ام»

شاه قیام کرد و با دست خود لوح را گرفته و هراسناک گشت. آهنگ طنین صدای بدیع او را به یاد تیر اندازی ۲ نفر از بابیان به او، انداخت. بی‌درنگ گفت :او را حبس کنید و آزار دهید تا جای رفقای خود را نشان دهد.

بدیع در زندان قاجاریه، قبل از کشته شدن
بدیع در زندان قاجاریه، قبل از کشته شدن

[ویرایش] شکنجه کردن او

آن جوان برومند ۱۷ ساله را شکنجه کردند و عذاب دادند. منقل‌هایی را آوردند تا لرزه بر اندامش افتد و زبان گشاید،اما او فقط می‌خندید. آهن هارا به پشت او زدند، چنان که بوی گوشت سوخته فضا را پرکرده بود اما او شاد بود و می‌خندید.

با سیخ‌های داغ خطوطی متقاطع بر پشتش کشیدند چنان که دود از سینه‌اش برخواست ولی او آرام بود و می‌خندید. بالاخره پس از ۳ روز زجر و شکنجه نه تنها لب به شکایت نگشود بلکه حتی حاضر نشد که به جای لوح به سلطان بگوید که عریضه آوردم و خود را نجات دهد. آری او در سن ۱۷ سالگی در ژوییه ۱۸۶۹ میلادی مطابق با سال ۱۲۸۷ هجری قمری به شهادت رسید.

پدر او ابابدیع در آن زمان حیات داشت و از اینکه این نعمت عظیم نصیب پسر او شده بود مسرور بود. هر گاه عکس او را در حالی که عده‌ای از میرغضبانِ شاهی او را احاطه کرده و ادوات شکنجه آماده‌است را می‌دید با خوشوقتی میگفت: های شیرم‌، های شیرم

پدر بدیع نیز در سال ۱۲۹۴ کشته شد.