دکتر فرهاد اصدقی
از بهائیپدیا، دانشنامهی بهائی.
دکتر فرهاد اصدقی ممقانی در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۳۱ مطابق ۲۲ سپتامبر در طهران در خانوادهای بهائی به دنیا آمد. نام پدر وی حسن و نام مادرش پیمانیه بود. ۶ سال بعد نیز فرزند دیگری نیز به نام فرزاد در این خانواده به دنیا آمد.
[ویرایش] دوران کودکی
وی دوران کودکی و نوجوانی و جوانی خود را در شهر طهران سپری نمود. در تحصیل دروس کوشا بود و پس از گذراندن دوران دبستان به دبیرستان البرز که از دبیرستانهای معروف طهران است وارد شد و دوران تحصیل متوسطه خود را در این دبیرستان به پایان رساند و از همین دوران زندگی خود را با خدمت به دیانت بهائی همسو کرد.
[ویرایش] تحصیل
دکتر اصدقی پس از شرکت در کنکور سراسری همان سال در دانشگاه ملی ایران در رشته پزشکی پذیرفته شد. در دوران تحصیل دانشگاهی همزمان وی به خدمات خود به جامعه بهائی ادامه میداد و ضمن شرکت در کلاسهای مطالعاتی به عضویت در لجنات مختلف از جمله لجنه جوانان طهران و لجنه ملی تبلیغ انتخاب شد.
[ویرایش] مهاجرت
پس آمدن راهنمائیهای بیت العدل اعظم، در مورد مهاجرت به نقاط کم جمعیت، ابتدابه اطراف کرج و سپس به محلی به نام شیان در اطراف طهران مهاجرت نمود و با عده دیگری از جوانان به تشکیل محفل شیان در آن زمان همت گماشتند. در تیر ماه سال ۱۳۵۷ پدر وی، حسن اصدقی پس از دوران طولانی بیماری به علت ابتلا به بیماری قند درگذشت.
او در سال ۱۳۵۸ از دانشگاه فارغ التحصیل شد و برای خدمت سربازی خود را معرفی کرد و پس از گذراندن دوران سه ماهه آموزشی برای ادامه خدمت به شهرستان بیرجند که در استان خراسان واقع است نقل مکان نمود. در شهر بیرجند نیز همچنان به خدمات خود ادامه میداد و به عنوان عضو محفل روحانی این شهر انتخاب شد و همچنین به عنوان معاون نیز در خدمات خود مداومت مینمود. در این دوران که بهائیان مهد امرالله، یعنی ایران، دوران سخت و پر فراز و نشیبی را میگذراندند، وی با تشکیل کلاسهای مختلف و فعالیتهای مفید سعی در ایجاد شور و نشور و حفظ اتحاد و محبت بین بهائیان این منطقه مینمود و در عین حال از هر فرصتی استفاده میکرد که به دیدار و ملاقات بیماران در دهات و روستاهای اطراف برود و به معالجه آنان بپردازد و در صورت لزوم حتی داروی آنان را نیز تهیه میکرد.
پس از اتمام دوران خدمت سربازی وی تصمیم گرفت همچنان در این شهر به سکونت خود ادامه دهد و در خدمت مردم این شهر باشد. بنابراین با توجه به اینکه شهر بیرجند فاقد چشم پزشک بود وی در این مورد مطالعاتی به عمل آورد و در مورد بیماریهای ساده چشم به کمک بیماران پرداخت و هم چنین در مطب خود قسمتی را نیز به عینکسازی اختصاص داد. یکی از جوانان بهائی در این مورد دورههایی را گذراند و توانستند با کمک هم این مشکل مردم بیرجند که تا قبل از آن باید برای سادهترین مشکل چشم خود به شهرهای دوری مانند مشهد بروند را حل کردند.
«متن داخل گیومه»== اولین زندانی ==
در شهریور سال ۱۳۶۰ وی در شهر بیرجند دستگیر شد و به زندان شهر منتقل گردید. در این دوران تعداد بسیار زیادی از بهائیان در شهرهای مختلف ایران در زندان به سر میبردند و یا کشته شده بودند. او نیز با عده دیگری از بهائیان بیرجند زندانی بود و در طی مدت چند ماه عدهای از آنان آزاد شدند ولی او و دو نفر دیگر از اعضای محفل مشهد که پس از دستگیری به بیرجند منتقل شده بودند همچنان در زندان به سر میبردند. در ۴ مرداد همان سال یعنی حدود یک ماه قبل از دستگیری وی دو نفر از بهائیان مشهد به نامهای کمال الدین بخت آور و نعمت الله کاتب پور شهیدی که در مشهد دستگیر و به شهر کاشمر واقع در جنوب استان خراسان منتقل شده بودند کشته شدند و هنگامی که وی و یک نفر از اعضای محفل مشهد پس از اتمام دوران باز جویی به شهر کاشمر منتقل شدند همگی قطع امید کرده و مطمئن بودند که آن دو نفر نیز کشته خواهند شد اما این دو نفر در کمال ناباوری توسط همان حاکم شرعی که حکم اعدام دو نفر قبلی را صادر کرده بود، حکم آزادی را دریافت کردند. جریان این موضوع در چند روز بعد آشکار شد، زیرا در همان روزی که دکتر اصدقی از زندان آزاد شد، یعنی در ۲۳ آذر ماه سال ۱۳۶۰ ،در طهران اعضای محفل ملی، گروه دوم دستگیر شده و به زندان اوین منتقل شده بودند و پس از گذشت دو هفته کشته شدند و هنگامی که دکتر اصدقی پس از آزادی از زندان به طهران آمد با او تماس گرفتند که آیا عضویت در محفل ملی بعدی را قبول میکند و او هم بلافاصله قبول کرد و به محض آزادی از زندان مسئولیت بزرگ و خطرناک دیگری را پذیرفت.
در این زمان فرهاد ۲۸ ساله بود و به همراه ۸ نفر دیگر از اعضای محفل ملی سوم به خدمت دین بهائی و احبای عزیز و نازنین ایران در آن سالهای پر مخاطره مشغول گشتند . ضمنا پس از شهادت ژینوس محمودی (که بعد از شهادت جناب دکتر مسیحالله فرهنگی به سمت کفیل مشاورین نیز قائم به خدمت بودند)، فرهاد به همراه دو نفر دیگر از همکاران خود به سمت کفیل مشاورین انتخاب گردید و همزمان به انجام این دو مسئولیت سنگین همت گماشت .
در فروردین سال ۶۱ فرهاد از دختر خانمی به نام روفیا کاتب پور شهیدی درخواست ازدواج کرد . این خواستگاری سال قبل از آن نیز انجام شده بود ولی به علت اینکه روفیا در مشهد زندگی میکرد و فرهاد در بیرجند ،امکان ارتباط بین این دو نفر به سهولت مقدور نبود و ضمن آن که در همان سال یعنی در ۱۵ تیر ماه سال ۶۰ ،جناب نعمت الله کاتب پور (پدر روفیا )در مشهد دستگیر شدند و به شهر کاشمر منتقل گردیدند و هفته بعد از آن نیز جناب کمال الدین بخت آور دستگیر شدند و ایشان نیز به کاشمر منتقل شدند و در فاصله کوتاهی پس از آن یعنی در تاریخ ۴مرداد ماه سال ۶۰ این دو نفر در شهر کاشمر پس از محاکمه بسیار عجولانه و بدون آنکه حکم مورد تایید مراجع قضایی بالاتر قرار گیرد ،بر اثر اجرای حکم تیر باران به شهادت رسیدند و پس از آن نیز فرهاد در تاریخ ۶ شهریور در بیرجند دستگیر شد و همان طور که قبلا ذکر شد پس از حدود ۳ ماه و نیم محبوسیت در شهر بیرجند و انتقال به شهر کاشمر بالاخره در نهایت نا باوری آزاد گردید و بلافاصله پس از ورود به طهران عضویت در محفل مقدس روحانی ملی ایران را متقبل گردید، بنابراین ازدواج این دو به تاخیر افتاد و سرانجام در ۲۸ خرداد ماه سال ۱۳۶۱ ،فرهاد و روفیا زندگی مشترک خود را شروع نمودند.
با توجه به شرایط مخاطره آمیز آن دوران میتوان تصور نمود که ازدواج این دو از همان روزهای اول با چه شرایطی مواجه بود. فرهاد در این دوران برای گذران امور معاش خانواده خود دو شب در هفته در کلینیکی شبانه روزی به عنوان پزشک کشیک شب به کار مشغول شد ولی پس از مدت کوتاهی به علت کثرت امور خدماتی ، از کار دست کشید و در بسیاری از روزها بدون استراحت کافی به انجام خدمات مشغول بود.و در عین حال به علت مشکلاتی که مرتبا از طرف مسئولین حکومتی برای جامعه بهایی بو جود میآمد ،هیچ روزی را با آرامش و در امنیت سپری ننمود . در اردیبهشت ماه سال ۶۲، فرهاد برای دوره یکماه خدمت پزشکان در نقاط محروم و جنگی به شهر بندر عباس که دهی دور افتاده و محروم در اطراف این شهر برای خدمت او در نظر گرفته شده بود، مراجعه نمود ولی هنوز کمتر از یک هفته از این مسافرت گذشته بود که گروهی از پاسداران به منزل آنان شبانه هجوم نمودند و در پی دستگیری فرهاد بودند و بعد از اینکه متوجه شدند فرهاد در منزل نیست، پس از بازرسی منزل و اذیت و آزار مادر ، برادر و همسر فرهاد که در این ایام باردار نیز بود ، منزل را ترک کردند ولی منزل همچنان تحت نظر بود و منتظر بازگشت فرهاد و دستگیری او بودند . بنابراین فرهاد اجبارا محل خدمت خود در بندر عباس را بنا به توصیه محفل ملی ترک کرد و به طهران بازگشت و از آن پس هیچ گاه نتوانست به منزل خود بازگردد و هر شب مجبور بود در منزل یکی از دوستان و آشنایان به سر ببرد و حتی همسر و خانواده خود را نیز به ندرت و آن هم با نگرانی زیاد از تحت نظر و تعقیب بودن ملاقات میکرد.
در تاریخ ۲۲ تیر ماه ۱۳۶۲ خداوند به فرهاد و روفیا پسری عطا کرد که نام او را بشیر گذاشتند ولی متاسفانه حتی برای تولد فرزند هم فرهاد نتوانست در کنار همسر و خانواده خود باشد زیرا بیمارستان تحت نظر پاسداران بود و در این انتظار بودند که اگر فرهاد برای دیدن فرزند نوزاد خود به بیمارستان مراجعه کند او را دستگیر کنند. ۳ روز پس از تولد نوزاد که روفیا از بیمارستان مرخص میشد تصمیم گرفتند که روفیا نوزاد را به منزل دختر عموی فرهاد ببرد تا در آن محل فرهاد بتواند همسر و فرزند خود را ملاقات کند و سپس به منزل مراجعت کنند ولی متاسفانه گروهی که در پی دستگیری فرهاد بودند نیز با همین تصور که فرهاد حتما به ملاقات خانواده خود خواهد رفت به منزل دختر عمه فرهاد که در نزدیکی منزل فرهاد بود یورش بردند و چون مقصود خود را در آنجا نیافتند به طرز بسیار وحشیانهای به منزلی که محل سکونت فرهاد و مادر و برادرش بود مراجعه کردند و چون مادر و برادر فرهاد به طرز معجزه آسایی از این یورش مطلع شده بودند ،چند دقیقه زودتر از هجوم پاسداران ، منزل را ترک کردند و به روفیا و فرهاد نیز اطلاع دادند که هر چه زودتر منزل دختر عموی فرهاد را ترک کنند و علی رغم اینکه هنوز مدت بسیار کوتاهی از دیدار آنان نگذشته بود مجبور شدند که بار دیگر از یکدیگر جدا شوند بطوری که فرهاد تقریبا تا زمانی که بشیر ۳ ماهه شده بود دیگر او و همسرش را ندید.
پس از یورش به منزل دیگر صلاح نبود که هیچیک از اعضای خانواده به آن منزل باز گردند زیرا بسیار محتمل بود که برای تحت فشار قرار دادن فرهاد برای معرفی خود اعضای خانواده را دستگیر کنند بنابراین عملا دوران آوارگی تمام اعضای خانواده شروع شد . روفیا پس از چند روز که به همراه کودک نوزاد خود از این منزل به منزل دیگر نقل مکان مینمود بالاخره زمانی که نوزاد ۱۳ روزه بود به شهر زادگاهش مشهد رفت و برادر و مادر فرهاد نیز به خانهای که امکانات اولیه زندگی را فاقد بود رفتند . فرهاد نیز که این دوران را چند ماه زودتر از بقیه اعضای خانواده شروع کرده بود به همان زندگی با شرایط سخت ادامه میداد و در عین حال چیزی که این دوران را سخت تر میکرد عدم اطلاع از سلامت دیگر اعضای خانواده و نگرانی از عدم امنیت و حفاظت آنان بود . در زمانی که روفیا و بشیر در مشهد به سر میبردند فرهاد برای دیدار آن دو برای یک شب به مشهد مسافرت کرد و در این زمان بشیر ۲۳ روز از عمرش میگذشت و پس از آن دیگر آنها یکدیگر را ندیدند تا زمانی که بشیر ۳ ماهه شد و فرهاد پیغام داد که روفیا و بشیر به طهران بیایند و پس از مشورت با یکدیگر تصمیم گرفتند که پس از آن با هم باشند و دوران سخت آوارگی و در به دری را با هم بگذرانند . .
لازم به ذکر است که در شهریور ماه سال 62 بنا به حکم دادستانی انقلاب اسلامی ، تشکیلات بهایی غیر قانونی اعلام گردید و بنابراین حکم، محافل روحانی در کلیه شهر های ایران تعطیل گردید و همینطور محفل مقدس روحانی ملی نیز تعطیل شد و رسیدگی به امور احباءو احوال شخصیه آنان به گروه های سه نفره ای در هر شهر واگذار شد که به حالت کد خدا منشی امور احباء را حل و فصل نمایند و ضمنا طبق هدایت معهد اعلی وظیفه تشویق و تقویت روحیه استقامت و تشجیع آنان، به اعضای سابق تشکیلات خصوصا عصبه انتصابی به صورت وظیفه روحانی فردی واگذار گردید . به همین دلیل فرهاد نیز تصمیم گرفت که به همراه خانواده کوچک خود به این وظیفه روحانی قیام نماید و پس از انکه روفیا و بشیر از مشهد به طهران آمدند ،مسافرت های آنان به گوشه و کنار ایران شروع شد . در پاییز سال 62فرهاد به همراه همسر و فرزندش به شهرهایی مثل خرم آباد و همدان و کرمانشاه مسافرت کرد و در هر شهری چند روز تا چند هفته اقامت نمود و به ملاقات احبای عزیز و رسیدگی به امور و مشکلات آنان پرداخت .همچنین سعی می کرد آنان را به حفظ اتحاد و اتفاق و ایجاد محبت و وداد تشویق و ترغیب نماید . پس از این مسافرت به طهران بازگشتند و مجددا بعد از چند روز به همراه خانوادۀ یکی از دوستانش به سمت استان سیستان و بلوچستان حرکت کردند . مدتی را در شهرستان ایرانشهر به سر بردند و پس از آن به شهرهای خاش و زاهدان رفتند و همانطور که ذکر شد در این شهر ها به ملاقات و سرکشی و دلجویی از احبائی که سخت ترین شرایط زندگی را به محبت جمال ابهی تحمل می کردند ،می رفت و سعی می کرد باری را از دوش آنان بردارد . بعد از خروج از شهر زاهدان فرهاد و همسر و فرزندش به شهر کرمان رفتند و در این شهر حدود یک ماه اقامت نمودند و مثل همه شهر های دیگر با محبت از سوی احبای شهر پذیرفته شدند و فرهاد نیزبا وجود خود گرمی بخش جمع احبا بود . بسیاری از خانواده های احبای کرمان اذعان می نمایند که بهترین و ماندگار ترین خاطراتشان مربوط به زمانی می شود که دکتر اصدقی در آن شهر به سر می برده است . از آنجایی که این شهر نسبتا آرام بود فرهاد تصمیم گرفت که روفیا و بشیر را در همان شهر در جایی اسکان دهد و خود برای انجام وظایف خود در عصبه انتصابی به طهران یا هر جایی که ضرورت داشته باشد مسافرت نماید و باز به کرمان باز گردد . اما در طی همین جریان در شبی که آنها در منزل یکی از احبا مهمان بودند و قرار بود تا چند روزی را در آن محل به سر ببرند ،ناگهان یکی از احبا برایشان خبر آورد که اعضای محفل کرمان را دستگیر کرده اند و احتمال دستگیری بقیه نیز هست و بهتر است هر چه زودتر کرمان را ترک کنید . وقتی دستگیری ها در شهری شروع می شد خطر تقریبا تمام افرادی را که در حال خدمت بودند تهدید می کرد و چون معهد اعلی به اعضای محفل ملی هدایت فرموده بودند که در حفظ خود بکوشند تا بتوانند در آن ایام بحرانی حتی به صورت فردی در حفظ و صیانت احبا بکوشند و به خدمت خود همچنان در زمینه تشویق و کمک به رفع مشکلات آنان ادامه دهند و همچنین به این خاطر که اگر فرهاد در کرمان دستگیر می شد مشکلات بیشتری برای احبای کرمان و زندانیان فراهم می شد، تصمیم گرفت که کرمان را هر چه زودتر ترک کند لذا فردای همان روز طرف طهران حرکت کردند و از آن به بعد هر دو تصمیم گرفتند که در ماشین به زندگی خود ادامه دهند و به این ترتیب هم فرهاد می توانست به کارها و خدماتش ادامه دهد و هم همه اعضای این خانواده سه نفره کنار هم بودند و به این ترتیب تحمل مشکلات نیز آسان تر می شد . بنابراین زندگی آنان شکل جدیدی به خود گرفت روزها در ماشین به گوشه و کنار شهر سر می زدند تا فرهاد به کارهای خود برسد و روفیا نیز بشیر را در ماشین نگهداری می کرد . هر شب مجبور بودند که در منزل یکی از دوستان یا اعضای خانواده مهمان شوند و در این فاصله روفیا به پختن غذایی برای بچه مشغول می شد و لباسها و ملزومات او را می شست و آماده می کرد و دوباره روز بعد به زندگی خود در همین شرایط ادامه می دادند .اما کم کم این رویه با بزرگتر شدن بشیر با مشکل مواجه شده بود . بشیر که بچه پر تحرکی بود نمی توانست فضای کوچک و محدود ماشین را تحمل کند و خصوصا که او در سن کمی شروع به حرکت کرد و چهار دست و پا می رفت ،بنابراین آنها تصمیم گرفتند در خارج از طهران و در کرج منزلی را اجاره کنند تا بشیر راحت تر بتواند به تحرک خود بپردازد . هر چه بشیر بزرگتر می شد علاقه و وابستگی او به پدر نیز زیادتر می شد به طوری که وقتی فرهاد برای انجام امور خدمتی خود به طهران می رفت و روفیا و بشیر در منزل می ماندند تا زمانی که پدرش به خانه نمی آمد نمی خوابید حتی اگر مدت طولانی از موقع خوابش می گذشت و به محض آمدن فرهاد گویی خیالش راحت می شد و در اندک زمانی پس از اینکه فرهاد او را در بغل می گرفت و می بوسید به خواب می رفت . باری در خرداد سال 1363 فرهاد به همراه بشیر و روفیا سفر دیگری به غرب کشور از جمله اراک و کرمانشاه نمودند و با وجودی که احبای کرمانشاه اصرار زیادی نمودند که فرهاد و خانواده اش مدتی را در آن شهر( که به ظاهر آرام بود و از گرفتاری های معمول در بقیه شهرها خبری نبود ) اقامت نمایند ولی فرهاد گفت که در طهران کارهای بسیاری دارد و باید زودتر مراجعت نماید . بنابراین آنها به طرف طهران حرکت نمودند و فردای همان روز در شهر کرمانشاه تعداد زیادی از احبا را دستگیر نمودند که با این وصف اگر فرهاد شبی دیگر در آن شهر باقی مانده بود او نیز دستگیر شده بود ولی هنوز اراده جمال مبارک براین قرار نگرفته بود . آنها به طهران برگشتند و چند روز بعد در 28 خرداد دومین سالگرد ازدواج خود را با مادر و برادر فرهاد و مادر و برادر روفیا در یک مهمانی بسیار خودمانی و جشن گرفتند .
